عبد الله الأنصاري الهروي

43

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

الهى ! جان در تن ، گر از تو محروم ماند ، مرده زندانى است ، و او كه در راه تو به اميد وصال تو كشته شود ، زنده جاودانى است ! گفتى مگذر به كوى مادر مخمور * تا كشته نشى ، كه خصم ما هست غيور گويم سخنى بتا كه باشم معذور * در كوى تو كشته به كه از روى تو دور ! الهى ! هر كه ترا جويد او را به نقد رستخيزى بايد ، يا به تيغ ناكامى او را خونريزى بايد . عزيز دو گيتى ! هر كه قصد درگاه تو كند ، روزش چنين است يا بهره اين درويش خود چنين است ؟ الهى ! همگان در فراق مىسوزند و محب در ديدار ! چون دوست ديده ورگشت ، محب را صبر و قرار چه كار ؟ من چه دانستم كه آرزو بريد وصال است ، و زير ابر جود نوميدى محال است ؟ من چه دانستم آن مهربان چنان بردبار است كه لطف و مهربانى او گنهكار را بىشمار است ؟ من چه دانستم كه آن ذو الجلال چنان بنده نواز است ، و دوستان را بر او چندين ناز است ؟ من چه دانستم آنچه مىجويم ميان روح است ، و عزّ وصال تو مرا فتوح است ؟